یاد دارم...





یاد دارم درغروبی سردسرد می گذشت ازکوچه ی مادوره گرد
دادمی زد کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم گرنداری کوزه خالی می خرم
اشک درچشمان باباحلقه بست عاقبت اهی کشیدبغضش شکست
اول ماه است ونان درسفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقامادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید...گفت:اقا سفره خالی می خرید؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:30 توسط دختر تنهای خدا
|
از آدمها بت نسازید.